شعر یوسف رحیمی برای شهادت امام هادی(ع)

بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی

ابن الرضای دوم ما أیها النقی

 

با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست

هادی آل فاطمه یا أیها النقی

 

دارم ولی شناسی خود را ز نور تو

مولای من ولی خدا أیها النقی

 

با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن

پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی

 

با صد امید همچو گدایان سامرا

پر می کشیم سوی شما أیها النقی

 

بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی

مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی

 

من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای

یک حاجتم نگشته روا أیها النقی

 

گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت

جانم شود فدای تو یا أیها النقی

 

باید برای غربت تو بی امان گریست

با ناله هاي حضرت صاحب زمان گریست

 

شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود

دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود

 

آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا

توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود

 

بارانی ست از غم تو چشم سامرا

با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود

 

وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد

دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود

 

زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد

دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود

 

شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت

هر چند دل ، شکسته از آن بزم باده بود

 

آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان

از آن سه ساله که پدر از دست داده بود

 

جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب

وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود

 

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

 

شعر سیدرضا موید برای حضرت هادی(ع)

ای در سپهر مجد و شرف ، رويت آفتاب 

در بزم ما بتاب و رخ از دوستان متاب 


از پا فتاده ايم، ز رحمت تو دست گير 

ما را كه دل ز آتش داغت بود كباب 


جمعيم ما و ليك پريشان به ياد تو 

وز ما شكسته تر دل زهرا و بوتراب 


يا هادی المضلـّين ، كز مردم ضلال 

جسمت در التهاب و روانت در التهاب 


تو آفتاب عالمی و از افول تو 

افتاده است در همه ذرات انقلاب 


ای آيت توكل و ای آيه ی رضا 

ديدی جنايت از متوكل تو بی حساب 


گاهی دهد مكان تو در بركة السّباع 

گاهی درون محبس دشمن به پيچ و تاب 


تو زاده ی بزرگ جوانان جنّتی 

ای از ستم شهيد شده در گه شباب 


آن شربتی كه داد به اجبار دشمنت 

گويا شرنگ مرگ بــُد و آتش مذاب 


كاتش به جسم و جان تو پروانه سان فتاد 

وز سوز زهر جسم تو چون شمع گشت آب 


ای بر درت نثار درود ملائـــكه 

امروز بر سلام "مــؤيد" بده جواب

شعر غلامرضا سازگار برای امام هادی(ع)

ای نجل جواد، ابن رضا، حضرت هادی
بگرفته حسن بر تو عزا حضرت هادی
یک عمر ستم دیـده ز جور «متوکل»
در آینه صبح و مسا حضرت هـادی
دل سوخته از طعنه و از زخم زبان‌ها
خونین جگر از زهر جفا حضرت هادی
بردند همان شب که سوی بـزم شرابت
چون از تو نکردند حیا حضرت هادی
افسوس که کشتند تـو را از ره بیـداد
بی جرم و گنه، قوم دغا حضرت هادی
افسوس، به جور از حرم مادر و جدت
گشتی تو غریبانه جدا حضرت هادی
کس از غم ناگفته‌ات ای یوسف زهرا
آگاه نشد غیر خـدا حضرت هـادی
کشتند تو را در دل غربت، به چه جرمی؟
ای جان جهانت بـه فدا! حضرت هادی
بزم می و خون دل و حبسِ ستم و زهر
حق تو عجب گشت ادا حضرت هادی
در ماتـم تـو ای خلف پـاک پیمبـر
شد سامره چون کرب و بلا حضرت هادی
"میثم" به تو و غربت تو اشک فشاند
ای کشته بی‌جرم و خطا حضرت هادی

شعر یوسف رحیمی برای امام هادی(ع)

چشمهايت فرات دلتنگي
اشکهايت تلاطم غمهاست

حال و روز دل شکستة تو
از نگاه غريب تو پيداست

اي غريب مدينة دوم
مرد خلوت نشين سامرّا

التماس هميشة باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچة خاکي محلة غم
در غرور از حضور سادة توست

ولي افسوس شرمگين تو و
پاي پر پينه و پيادة توست

آه آقا تو خوب مي داني
که دل بيقرار يعني چه

پشت دروازه هاي شهر ستم
آن همه انتظار يعني چه

چه به روز دل تو آوردند

رمق ناله در صدايت نيست

 

بگو اي نسل كوثر و زمزم

بزم شوم شراب جايت نيست

بي گمان بين آن همه غربت
دل تنگ تو نينوائي شد

روضه هاي كبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعي شد

آري آن لحظه ماتم قلبت
بي کسي هاي عمه زينب بود

قاتلت زهر کينه ها ، نه نه !
روضة خيزراني لب بود

شعر وحید قاسمی برای امام هادی(ع)

تب دارترين تب زده ي بستر دردم                     

  پر سوز ترين زمزمه ي حنجر دردم

 

 رنگ رخ من بر همگان فاش نموده                     

 در باغ نبي جلوه ي نيلوفر دردم

 

 فرياد عطش زد دهن سوخته ام تا                       

 تر شد لب خشكيده اش از ساغر دردم

 

 جاي عرق از چهره ي من زهر چكيده                 

   پيغامبر خسته دل باور دردم

 

 بر زير گلوي جگرم دشنه كشيدند                        

 من كشته ي تيغ شرر لشگر دردم

 

 آتش فكند بر قد وبالاي سپيدار                            

 يك ذره ي ناچيز ز خاكستر دردم

 

 خون گريه كند اخترو مهتاب برايم                      

  افلاك شده مستمع منبر دردم