X
تبلیغات
شعر درباره امامان سامراء - شهادت و مصائب امام حسن عسگری(ع)
در این وبلاگ اشعار شاعران را درباره امام هادی(ع) و امام حسن عسگری (ع) می خوانیم

(عشق، غربت، شهادت)

 
دریا به دریا، موج غم از سینه خالی می کنم صحرا به صحرا با غمت، آشفته حالی می کنم
  یاد از نگاه عاشقت، یاد از زلالی می کنم
 
با نغمه های نوحه گر، هم رنگ باران می شوم
 هر جمله از بغض گلویم را، سئوالی می کنم  تا بشنوم یک پاسخی، از داغ بی پایان  تو

 

آه، ای تمام تنهایی! ای تمام غربت! آیا کسی از ژرفای غریبی ات آگاه شد؟ آیا کسی غریبانه های اندوهت را شناخت؟

آیا کسی پی به راز نگاهت برد؛ آن گاه که عطر حضورت را فوج فوج دشمن، در میان گرفته بود و چون گل، در احاطه چشمانی خوارتر از خار، درس مهر و عاطفه، به آسمان و زمین می آموختی؟

انگار، آستان کبریایی خانه ات، دانشگاه احساس فرشتگان بود؛ فرشتگانی که عاشق شدن را از تو آموختند و با تو، عشق الهی را تجربه کردند؛ عشقی که تو را در حصار تنهایی ـ دور از وطن و تحت نظر ـ قرار داده بود، عشقی که تمام موجودات را وادار می کرد، تا به ارتفاع نگاهت سجده، و ژرفای شکوهت را در عرش، جستجو کنند.

مولای من! اگر آفتاب می درخشد، به نام توست! اگر ماه می دمد، به احترام توست!

اگر گل می خندد، اگر آبشار می رقصد و اگر پرنده می خواند، به خاطر تو و عشق آسمانی توست که جلوه جاودانی حیات را به تماشا گذاشته است!

 

... آن روز، تن رنجوری که داغ غربت بر دل، خستگی هایش را پشت سر می گذاشت، در بهار جوانی، به تجربه خزان نشست و همسایگی عرش را برگزید؛ مردی که کوردلان «بنی عباس»، به آفتاب جمالش رشک می بردند؛ کوردلانی که با چهره های سیاه، اندیشه های سیاه، دست های سیاه و جامه های سیاه، جهل مجسّم تاریخ بودند؛ جهلی که حتی «بوجهل و بولهب» را شگفت زده می کرد!

آن روز، نگاه تاریخ، شاهد غربت امامی بود، که هم چون جدش، امام موسی کاظم علیه السلام ، تشییع می شد؛امام غریبی که تنهایی اش را آسمان، هیچ گاه فراموش نخواهد کرد! امام غریبی که تنها فرشتگان الهی، پرستارانِ خلوت رنجوریش بودند!

اَلسَّلامُ عَلیْکَ یا وَلیَّ النِّعَم؛ السلام علیکَ یا هادیَ الْاُمَمْ؛ السلام عَلیک یا سَفینَةُ الْحِلْم؛ السلام علیک یا اَبَا الاِمامِ الْمُنْتَظَر؛

مولا جان!

آدینه همیشه بوی باران دارد آیینه، غبار غم به دامان دارد
امروز دلم دوباره، مهمان دارد واکن کمی از راه تماشا ، ای اشک

درود بر تمام تنهایی ات، که حتی از دیدن فرزند، محرومت کردند! درود بر غربت دیر آشنایت، که یاد مدینه را در نگاهت زنده می کرد! درود بر عطر کلامت، که حضور بهاری ات را به سراسر گیتی، بشارت می داد! درود بر جهاد فی سبیل اللّه تو، که پایانش به «شهادت» ختم شد.

مولا جان! دست هامان خالی، چشم هامان پر از اشک و سینه هامان از داغ شهادتت، لبریز است.

فانوس به خون نشسته مژه هامان را نذر سقاخانه عشق می کنیم و پیشانی ارادت به آستان آسمانی ات می ساییم؛ گوشه چشمی به ما کن، مولا!


برچسب‌ها: شهادت امام عسگری
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 2:17  توسط وحيده افضلي  | 

فسوس که آئينه نصيبش سنگ است

در کوچه‌ي بي کسي عجب دلتنگ است

هر روز غروب خون شده قلبش که

اينقدر غروب سامرا خونرنگ است

*

يک عمر غريبي و اسيري سخت است

دلتنگي و بغض و سر به زيري سخت است

از چهره‌ي تو شکستگي مي‌بارد

در اوج جواني ات چه پيري سخت است

*

امروز که صاحبِ عزايت زهراست

چشم همه از غم تو دريا درياست

داغ تو شکست قامت عالم را

تو رفتي و «سُرَّ مَن رَأي» بي معناست

*

همچون شب قدر، قدر تو مکتوم است

با تو جلوات چارده معصوم است

گفتند به طعنه حج نشد رزقت! نه

کعبه ز طواف روي تو محروم است

*

با قلب شکسته شرح هجران دادي

يک عمر بهانه دست باران دادي

آنقدر تو «يا حسين عطشان» گفتي

تا آخر کار تشنه لب جان دادي

*

دل را به مقام قرب خود راهي کن

سرشار ز عشق و شور و آگاهي کن

گاهي به نگاه خود مرا هم درياب

يعني تو مرا بقية اللّهي کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11:50  توسط وحيده افضلي  | 
رسانده زهر جفا تا به چرخ آه مرا

گرفته است زکف معتمد رفاه مرا

به زندگانی من نیز زهر خاتمه داد

به دست و پیکر لرزان ببین گواه مرا

رسیده بر لب بام آفتاب زندگیم

بخوان غلام من از پشت پرده  ماه مرا

بیا امید دلم مهدیم دگر مگذار

تو بیش از این به رهت منتظر نگاه مرا

بیا و آب بنوشان تو بر پدر دم مرگ

که نیست تاب و توان جسم همچو کاه مرا

تو در برم بنشین تا مگر که بنشانی

ز اشک دم به دم خود شرار آه مرا

به غربت تو و مظلومی تو می سوزم

چو گیرد اتش بیداد جایگاه مرا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:9  توسط وحيده افضلي  | 

پدری در دم مرگ است و به بالین پسرش

پسری اشک فشان است به حال پدرش

پدری جام شهادت به لبش بوسه زده

پسری سوخته از داغ مصیبت جگرش

پسری را که بود نبض دو عالم در دست

شاهد داغ پدر آه و دل و چشم ترش

حسن العسکری از زهر جفا می سوزد

حجةابن الحسن از غم شده گریان به برش

چار ساله پسری مانده و صد ها دشمن

که خداوند نگه دارد و از هر خطرش

دشمن افکنده زپا نخل امامت را باز

کند اندیشه به نابودی یکتا ثمرش

خانه را که عدو دست به غارت زده است

اتش ظلم بر افروخته از بام و درش

آه از آن روز که شد غیبت مهدی آغاز

 غیبتی را که بود خون شهیدان اثرش

آنکه امروز جهان زنده و قائم از اوست

بار الها که مؤید نفتد از نظرش

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 19:33  توسط وحيده افضلي  | 

ز چشم پر گهر من خدا خبر دارد

ز جان پر شرر من خدا خبر دارد

که بود معتمد و ظلم او چگونه شکست

ز کینه بال و و پر من خدا خبر دارد

ز همزمانی با سه خلیفه در شش سال

چه آمده به سر من خدا خبر دارد

زسوز زهر شرر زا چگونه می گذرد

ز شام تا  سحر من خدا خبر دارد

شرار زهر ستم همچو شمع آبم کرد

زسوزش جگر من خدا خبر دارد

میان این همه دشمن چه ها کند مهدی؟

ز غربت پسر من خدا خبر دارد

ز بعد من برسد غیبت خدائی او

ز صب منتظَر من خدا خبر دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 14:0  توسط وحيده افضلي  | 

اى نخل رياض علوى برگ و برت سوخت

 از آتش بيداد ز پا تا به سرت سوخت

اى يازدهم اختر پر نور ولايت

 خورشيد ز هجر رخ همچون قمرت سوخت

اى پاره قلب نبى و زاده زهرا

 از آتش زهر ستم و كين جگرت سوخت

از داغ جهان سوزِ تو در دشت محبّت

 چون لاله سوزان دل مهدى پسرت سوخت

چون مشعل افروخته در سوگ و عزايت

 اى واى دل مهدى نيكوسيرت سوخت

در فصل شباب از ستم و كينه دشمن

چون شمع شب افروز ز پا تا به سرت سوخت

اى جان جهان «حافظى» سوخته دل گفت

 قلب همه از داغ دل پرشررت سوخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20:33  توسط وحيده افضلي  | 

امروز عسكرى ز جهان ديده بسته است

 قلب جهان و قطب زمان، دل شكسته است

آن حجت خداى ز بيداد معتصم

پيوند زندگانيش از هم گسسته است

صاحب عزاست صاحب عصر، اندرين عزا

 روحش به چارسالگى از كينه خسته است

بر چهره امام زمان، آن دُر يتيم

 از باد ظلم گرد يتيمى نشسته است

در خانه اى كه مركز اندوه و ماتم است

 دشمن كمر به غارت آن خانه بسته است

از لطف آن كه ناز كند بَرد بر خليل

 صاحب زمان ز آتش بيداد رسته است

اندر بقيع و سامره و كربلا و طوس

 گل هاى فاطمه بنگر دسته دسته است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 13:46  توسط وحيده افضلي  | 

مى زند آتش به قلبم سوز داغ عسكرى

 گيرد امشب اشك من هر دم سراغ عسكرى

شد به سن كودكى فرزند دلبندش يتيم

 گشت دُرّ اشك مهدى چلچراغ عسكرى

در دل صحراى غم ها و به دشت سرخ عشق

 لاله سان شد قلب ما خونين ز داغ عسكرى

بس كه اندوه فراوان ديد از جور خسان

 شد لبالب از مى غم ها اياغ عسكرى

با گلاب اشك و با سوز درون گويد سخن

 «حافظى» آن بلبل خوش خوان باغ عسكرى

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 14:46  توسط وحيده افضلي  |